|
طلا يی رنگ تنهايی
|
یه گوشه ی دنیای بزرگ یاسی
یه موش خونگی زرد عاشق يه گربه ي وحشي بنفش ميشه
واي به حال دنياي سبز خانم موش خونگي.
تو چشم كوچيك و قهوه اي موش خونگي فقط مي شد دنياي خاكستري اون گربه ي وحشي رو ديد.
خانم موشه ي مهربون با اون مهربو ني نقره ايش واقعا" اون پيشي بدجنس رو دوست داشت .
خوب مي ذونست كه عالم و آدم به عشق طلايي اون به خاكستري ملوس مي خنديدند.
مي دونست عشقش به اقاي پيشي فقط تو خيال وصاله.
مي دونست كه....
نه!
اون ديگه هيچي نمي دو نست .
به خاطر همين تصميم گرفت وارد دنياي سياه اون گربه بشه.
اون حتي حاضر بود يه ناهار لذيذ براي پيشي بشه.
يه مرگ" سبز "
نه!نه!
يه مرگ "قرمز"
يه مرگ رويايي
كمك كردن به بقاي پيشي و رسيدن به لقاي ديدار سرور پيشي .
درسته!
گربه ي خاكستري ما يه نور هفت رنگ بود براي موشي
يه صبح نيلي زمستاني بهاري صفت

ای همه نيست شده هستی من هستی من نيست میشود وقتی تو نيستی