تبليغاتX
عشق طلا يی
طلا يی رنگ تنهايی
تویه یه جزیره ی کوچیک سفید

یه گوشه ی دنیای بزرگ یاسی

یه موش خونگی زرد عاشق يه گربه ي وحشي بنفش ميشه

واي به حال دنياي سبز خانم موش خونگي.

تو چشم كوچيك و قهوه اي موش خونگي فقط مي شد دنياي خاكستري اون گربه ي وحشي رو ديد.

خانم موشه ي مهربون  با اون مهربو ني نقره ايش واقعا" اون پيشي بدجنس رو دوست داشت .

خوب مي ذونست كه عالم و آدم به عشق طلايي اون به خاكستري ملوس  مي خنديدند.

مي دونست عشقش به اقاي پيشي فقط تو خيال وصاله.

مي دونست كه....

نه!

اون ديگه هيچي نمي دو نست .

به خاطر همين تصميم گرفت وارد دنياي سياه اون گربه بشه.

اون حتي حاضر بود  يه ناهار لذيذ  براي پيشي بشه.

يه مرگ" سبز "

نه!نه!

يه مرگ "قرمز"

يه مرگ رويايي

كمك كردن به بقاي پيشي و رسيدن به لقاي ديدار سرور پيشي .

درسته!

گربه ي خاكستري  ما يه نور هفت رنگ بود براي موشي

يه صبح نيلي زمستاني  بهاري صفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 21:55  توسط بی بی خسته  | 

ديوونه کاش میدونستی چقدر دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 0:12  توسط بی بی خسته  | 

وقتی هستی نيستم.... وقتی نيستی هستم..وقتی هستم نيستی.......وقتی نيستم هستی

ای همه نيست شده هستی من هستی من نيست میشود وقتی تو نيستی

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 23:43  توسط بی بی خسته  |