قرار است امشب دو ماهی بمیرند
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:7 توسط بی بی خسته
|
ترس
شب تيره و ره دراز و من حيران
فانوس گرفته او به راه من
بر شعله بی شكيب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند
در بستر سبزه های تر دامان
گوئی كه لبش به گردنم آويخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند
من او شدم ... او خروش درياها
من بوته وحشی نيازی گرم
او زمزمه نسيم صحراها
من تشنه ميان بازوان او
همچون علفی ز شوق روئيدم
تا عطر شكوفه های لرزان را
در جام شب شكفته نوشيدم
باران ستاره ريخت بر مويم
از شاخه تكدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از اين نسيم بی پروا
گر با تنم اينچنين درآويزد
ترسم كه ز پيكرم ميان جمع
عطر علف فشرده برخيزد
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:25 توسط بی بی خسته
|
اعتراف
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
می كشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهش جانسوز
از خدا راه چاره می جويم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گويم
آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
كی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئيا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شايد اينرا شنيده ای كه زنان
در دل «آری» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عيان نمی سازند
رازدار و خموش و مكارند
آه، من هم زنم، زنی كه دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خيال لطيف
دوستت دارم ای امید محال
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:21 توسط بی بی خسته
|
قربانی
امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
ای شعر ... اي الهه خون آشام
ديريست كان سرود خدائی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم كه باز تشنه خون هستی
اما ... بس است اينهمه قربانی
خوش غافلی كه از سر خودخواهی
با بنده ات به قهر چها كردی
چون مهر خويش در دلش افكندی
او را ز هر چه داشت جدا كردی
دردا كه تا بروی تو خنديدم
در رنج من نشستی و كوشيدی
اشكم چون رنگ خون شقايق شد
آنرا بجام كردی و نوشيدی
چون نام خود بپای تو افكندم
افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... ای الهه كيست كه می كوبد
آئينه امید مرا بر سنگ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رؤيای آتشين ترا ديدم
همراه با نوای غمی شيرين
در معبد سكوت تو رقصيدم
اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... ای امید خزان ديده
كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز اين دو ديده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟
ای شعر ... ای الهه خون آشام
ديگر بس است ... اينهمه قربانی!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:18 توسط بی بی خسته
|
وقتی عاشق شد همه فهمیدند .
جز معشوق اش mano migehaaaaaaaaaa
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 4:35 توسط بی بی خسته
|
بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:28 توسط بی بی خسته
|
انتقام
باز كن از سر گيسويم بند
پند بس كن، كه نمی گيرم پند
در اميد عبثی دل بستن
تو بگو تا به كی آخر، تا چند
از تنم جامه برون آر و بنوش
شهد سوزنده لب هايم را
تا به كی در عطشی دردآلود
به سر آرم همه شب هايم را
خوب دانم كه مرا برده ز ياد
من هم از دل بكنم بنيادش
باده ای، ای كه ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از يادش
شايد از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه و زيبا بودم
او زمن تازه تری يافته است
شايد از كام زنی نوشيده است
گرمی و عطر نفس های مرا
دل به او داده و برده است ز ياد
عشق عصيانی و زيبای مرا
گر تو دانی و جز اينست، بگو
پس چه شد نامه، چه شد پيغامش
خوب دانم كه مرا برده ز ياد
زآنكه شيرين شده از من كامش
منشين غافل و سنگين و خموش
زنی امشب ز تو می جويد كام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام
عشق توفانی بگذشته او
در دلش ناله كنان می ميرد
چون غريقی است كه با دست نياز
دامن عشق ترا می گيرد
دست پيش آر و در آغوشش گير
اين لبش، اين لب گرمش ای مرد
اين سر و سينه سوزنده او
اين تنش، اين تن نرمش، ای مرد
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:14 توسط بی بی خسته
|
شراب و خون
نيست ياری تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای
زخمه ای، تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدم
با كليدی آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را ای هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور می
بازگويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش كی مرا پابند كرد
آتشی كز ديدگانش سركشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشين
بر تنم كی مانده از او يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوی من
آنقدر دانم كه اين آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سياه
ناگهان بی آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسكه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كردم، چه می دانم كه بود
مستيم از سر پريد، ای همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپايان آرم اين افسانه را
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:12 توسط بی بی خسته
|
هر روز ميوه ممنوعه ميخوريم و هنوز باور نکرده ايم که بهشت را چه
ارزان فروخته ايم !!
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:43 توسط بی بی خسته
|
گناه
گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پيكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در میان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشين بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كينه جوی و آهنين بود
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:33 توسط بی بی خسته
|