|
طلا يی رنگ تنهايی
|
برای قتلت تصمیم گرفته ام
طناب دارت رو با دستهای خودم بافتم
طوری که درست اندازه گردنت باشه
یکی از همین شبهاست که می آیم سراغت
و آنچنان تمام می کنم تو را
که طاقت حوض تمام شده است
از بودنت
و یا شاید
برای پاره کردن خنده در لبانت
تمام سنگها را پلکان کنم به سوی تو
حتی اورست را
برای دریدنت
از همانجا که نشسته ای به گریاندنم
تکه تکه عاشقت می کنم به مرگ
می کشمت
می کشمت
آنقدر می کشمت
که گریه ات بگیرد از خنده های گر گرفته ام
ازنماندنت
و بعد
لاشه ی گریان در خون نشسته ات را
بر لبان ستاره ای چال می کنم
و فاتحانه باز میگردم
از دیگر نبودنت
که این است اقتدار من آری
کشتمش که عبرتی باشد
خنجر را دستت دادم و گفتم
پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش
اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت
پشت سرم را نگاه کردم...کسی جز تو نبود
نمیدانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری
تو گناهکار نیستی؟
خنجر را خودم به دستت داده بودم
به یقین که از دیار هرز نگاه آمده ای
نقشه کشتنت را مدتهاست کشیده ام
اینبار به قصد جانت می آیم
بریدن نفست،دیدن جان کندنت...لذتی دارد
...
فکر نکن که بی کسم
خدا به دادم می رسه
کوه به کوه نمی رسه
آدم به آدم می رسه
***
**
*
من از خدا نميگذرم اگه از تو بگذره
اگه ترو ببخشه و آتيش به قلبت نزنه